من تنهام؟؟؟
سلام بچه ها .خوبین ؟خوشین؟؟؟؟؟خوش به حالتون .م امروز یه کمی دلم گرفته
.یه جورایی درگیرم.![]()
امروز تو مدرسه نشسته بودیم سر کلاس بی کار بودیم .وقت استراحت بود .
یکی از همکلاسی هام اومده بود نشسته بود کنارمون .یهو بی مقدمه گفت
زهرا من از تو خیلی خوشم میاد.گفتم نظر لطفته عزیزم
.گفت به خدا جدی میگم.
تو یه جورایی با ماها فرق داری.یکی از دوستام انگار بهش برخورده باشه گفت:این کجاش با ما فرق داره؟؟؟![]()
دوستم که اسمش آرزو بود گفت:نه زهرا فرق داره من زهرا رو از بچگی میشناسم.
اون موقع هم با بچه ها فرق داشت. هم بچه درسخون بود
هم خوش اخلاق هم
با نمک هم جدی و منطقی.باز دوستم گفت :کی گفته زهرا خیلی خانومه ؟این همه شیطونی میکنه و این همه چرت و پرت میگه.ما همه شبیه همیم.ما هم خوش اخلاقیم ما هم شوخیم .اینکه دلیل نمیشه.![]()
آرزو باز گفت :آره همه ما این چیزا رو داریم .اما بازم زهرا فرق داره .چون اون
میدونه کی و با چه کسی شوخی کنه.میدونه چه جوری با هر کسی حرف بزنه.میدونه کی باید صمیمی باشه و توی چه موقعیت هایی جدی باشه.
بلده مودبانه حرف بزنه نه مثل شماها که به هیچ کس احترام نمیذارین.از لحاظ
روحی هم زهرا از همتون کامل تره.خودش یه پا روانشناسه
.اولین کسیه که
دیدممیتونه عصبانیتش رو خیلی زیاد کنترل کنه.همه دوستش دارن .همیشه
جواب آدم رو با لبخند میده.
آره زهرا شیطونی میکنه اما شیطون مودبه. شما
توی کاراتون تعادل ندارین .![]()
دوستم میگفت زهرا این همه حرف های بد آموزی دار میزنه کجاش مودبه؟![]()
این منحرفه بابا.ارزو گفت :نه زهرا حتی وقتی اونجوری حرف میزنه حواسش به
کارش هست.وقتی داریم میخندیم اونجوری شوخی میکنه .اما من دیدم زهرا توی حرف زدنش با افراد اطرافش خیلی با ادبه.خیلی هم مهربون و باهوشه و در
موقعیت های مختلف مراعات شرایط رو میکنه.زهرا خیلی بیشتر از سنش میفهمه.چیزایی که ما نمیفهمیم و در نظر نمیگیریم اون بهشون فکر میکنه
...
آرزو داشت هی از من تعریف میکرد اما من هیچی نمیگفتم.خداییش به کارای
خودم که برمیگردم میبینم تقریبا حرفاش درسته.اما دوست نداشتم اون حرفا
رو جلو همه بزنه.حس خوبی نداشتم.احساس میکردم بچه ها دارن یه جوری
ناراحت میشن.شاید اونی هم که اعتراض کرده بود حسودیش شده بود .واسه
همین اصلا احساس خوبی نداشتم .![]()
امروز بعضی از بچه ها از وابستگیشون به من حرف میزدن.میگفتن من تنها
کسیم که اونا دلشونبرام تنگ میشه.از یه طرف خدا رو شکر کردم که دوستم
دارن و براشون مفیدم.از طرفی هم دوست نداشتم این همه آدم به خودم وابسته کنم .چون اگه یه روز مجبور شم باهاشون خشن حرف بزنم دلشون میشکنه
.اونا باهام صمیمی نیستن البته نه... اونا صمیمی اند اما من نه.من کلی دوست
دارم اما دوست صمیمی فقط یه نفر رو دارم .برای اونا من دوست صمیمی ام
اما من نه...![]()
اما علت ناراحتیم چیز دیگه ای بود.اینکه با وجود اون همه ادم که اطرافم هستن
و دوستم دارن اما من احساس میکنم خیلی تنهام
. اونی که باید باشه تا آرامش بگیرم نیست.پس بقیه هم نیستن.![]()
میدونم آره نباید به خاطر نداشته ها داشته ها رو هم از دست بدیم.اما این حس ترسناک داره دیوونه ام میکنه.بهش فکر میکنم کلافه میشم.واقعا کلافه میشم.![]()
شما بگید چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()




عرضم به قد و بالای رعنای شما که امروز روز شاد و توپی بود.کار از خنده گذشته بود داشتیم منفجر میشدیم!
و خلاصه که بله!!!!
آقااگه بدونین من و بچه هام بیچاره ایم.باباشون که هم معتاده
هم دست بزن داره.
هرشب منو با سگک کمربند سیاه و کبود میکنه.






بچم هم باور میکنه آخه تا حالا ساندیس هم نخورده چه میدونه چی به چیه؟؟؟؟!!!!!!
احوالتون چطوره؟خوبین ؟خوشین؟
خلاصه........لباس پوشیدم .وایسادم تا موهامو ببندم.از اونجایی که موهام خیلی لخته
همش موهام باز میشد.
بعد رفتم سراغ صبحونه .مثل همیشه یه لقمه کوچولو خوردم و یه فنجون چایی بعد دوییدم سمت در .آخه همون موقع یادم افتاد صبح کلاس همیار داریم و اگه نباشم نصفه بچه ها لنگ میمونن.رفتم دم در دوستم منتظرم بود.یه پسره تو مجتمع هست که صبح ها میاد دم در ور دل ما.

و ازشون هم امتحان گرفته بودم هم جزوه ها رو چک کرده بودم.زنگ تفریح مثل یه مشت بچه شر غوغا به پا کرده بودیم.




