تبليغاتX
سکوت عشق

سکوت عشق

پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی است!

من تنهام؟؟؟

سلام بچه ها .خوبین ؟خوشین؟؟؟؟؟خوش به حالتون .م امروز یه کمی دلم گرفته
.یه جورایی درگیرم.

امروز تو مدرسه نشسته بودیم سر کلاس بی کار بودیم .وقت استراحت بود .
یکی از همکلاسی هام اومده بود نشسته بود کنارمون .یهو بی مقدمه گفت
زهرا من از تو خیلی خوشم میاد.گفتم نظر لطفته عزیزم.گفت به خدا جدی میگم.
تو یه جورایی با ماها فرق داری.یکی از دوستام انگار بهش برخورده باشه گفت:این کجاش با ما فرق داره؟؟؟

دوستم که اسمش آرزو بود گفت:نه زهرا فرق داره من زهرا رو از بچگی میشناسم.
اون موقع هم با بچه ها فرق داشت. هم بچه درسخون بود هم خوش اخلاق هم
با نمک هم جدی و منطقی.باز دوستم گفت :کی گفته زهرا خیلی خانومه ؟این همه شیطونی میکنه و این همه چرت و پرت میگه.ما همه شبیه همیم.ما هم خوش اخلاقیم ما هم شوخیم .اینکه دلیل نمیشه.

آرزو باز گفت :آره همه ما این چیزا رو داریم .اما بازم زهرا فرق داره .چون اون
میدونه کی و با چه کسی شوخی کنه.میدونه چه جوری با هر کسی حرف بزنه.میدونه کی باید صمیمی باشه و توی چه موقعیت هایی جدی باشه.
بلده مودبانه حرف بزنه نه مثل شماها که به هیچ کس احترام نمیذارین.از لحاظ
روحی هم زهرا از همتون کامل تره.خودش یه پا روانشناسه.اولین کسیه که
دیدممیتونه عصبانیتش رو خیلی زیاد کنترل کنه.همه دوستش دارن .همیشه
جواب آدم رو با لبخند میده.آره زهرا شیطونی میکنه اما شیطون مودبه. شما
توی کاراتون تعادل ندارین .

دوستم میگفت زهرا این همه حرف های بد آموزی دار میزنه کجاش مودبه؟
این منحرفه بابا.ارزو گفت :نه زهرا حتی وقتی اونجوری حرف میزنه حواسش به
کارش هست.وقتی داریم میخندیم اونجوری شوخی میکنه .اما من دیدم زهرا توی حرف زدنش با افراد اطرافش خیلی با ادبه.خیلی هم مهربون و باهوشه و در
موقعیت های مختلف مراعات شرایط رو میکنه.زهرا خیلی بیشتر از سنش میفهمه.چیزایی که ما نمیفهمیم و در نظر نمیگیریم اون بهشون فکر میکنه...

آرزو داشت هی از من تعریف میکرد اما من هیچی نمیگفتم.خداییش به کارای
خودم که برمیگردم میبینم  تقریبا حرفاش درسته.اما دوست نداشتم اون حرفا
رو جلو همه بزنه.حس خوبی نداشتم.احساس میکردم بچه ها دارن یه جوری
ناراحت میشن.شاید اونی هم که اعتراض کرده بود حسودیش شده بود .واسه
همین اصلا احساس خوبی نداشتم .

امروز بعضی از بچه ها از وابستگیشون به من حرف میزدن.میگفتن من تنها
کسیم که اونا دلشونبرام تنگ میشه.از یه طرف خدا رو شکر کردم که دوستم
دارن و براشون مفیدم.از طرفی هم  دوست نداشتم این همه آدم به خودم وابسته کنم .چون اگه یه روز مجبور شم باهاشون خشن حرف بزنم دلشون میشکنه.اونا باهام صمیمی نیستن البته نه... اونا صمیمی اند اما من نه.من کلی دوست
دارم اما دوست صمیمی فقط یه نفر رو دارم .برای اونا من دوست صمیمی ام
اما من نه...

اما علت ناراحتیم چیز دیگه ای بود.اینکه با وجود اون همه ادم که اطرافم هستن
و دوستم دارن اما من احساس میکنم خیلی تنهام . اونی که باید باشه تا آرامش بگیرم نیست.پس بقیه هم نیستن.

میدونم آره نباید به خاطر نداشته ها داشته ها رو هم از دست بدیم.اما این حس ترسناک داره دیوونه ام میکنه.بهش فکر میکنم کلافه میشم.واقعا کلافه میشم.

شما بگید چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 دی1388ساعت 16:36  توسط joojoo  | 

شب شعر

سلام دختر خوشگلا آقا پسرا .
شرمنده بابت غیبت کبری که داشتم .امتحان ها داره جیگرمو در میاره.
به مرگه خودم از اول امتحان ها شبا تا ساعت ۱۲ بیدارم میخوابم بعد ۲
بیدار میشم.مصیبت داریم آخر هم میریم با سوالات تخیلی روبرو میشیم.

درس رو بی خیال شما چطورین؟؟؟؟مرسی از دوستای گلم که بهم سر
زدن و احوالمو پرسیدم.همتوووووووووون رو دوست دارممممم.

امروز از چی بگم براتون؟؟؟امروز بعد از امتحان با بچه ها اومدیم بیرون.
یکی از بچه ها یه دفتر شعر همراهش بود. منم که عشق شعرررررر.
به زور ازش گرفتم.التماس میکرد گفتم نه میبرمش میخونم برات میارم.

هی گفت خب الان بخون .گفتم اذیت کنی میدم بچه ها با دفترت بسکتبال
بازی کنن ها.سه گام برن. دریبل کوتاه و بلند بزنن... بیچاره داشت دق میکرد!!

یهو یکی از بچه ها گفت خب بشین اینجا بخون یه کم هم بخندیم.صاحب
دفتر که تا الان وق وق میکرد ماچم کرد گفت آره بشین بخندیم.گفتم مگه
من ملیجک دربارم؟؟؟خلاصه از اونا اصرار از من انکار کلی ناز کردم تا آخر
گفتم جهنم و ضرر گرد بشینین.سر و صدا هم نکنین باید تمرکز کنم.

هی من ادا اصول در میاوردم که مثلا دارم حس میگیرم.یهو جیغ میزدم
میگفتم:حسم در رفت بگیرینش.دفتر رو مثل کتاب حافظ باز کردم.بعد حالت
خوندن گرفتم اما یهو گفتم از این خوشم نمیاد ۵ صفحه رفتم جلو ...

باز من خواستم حس بگیرم ادا در میاوردم که یکی از دوستام گفت این
ادیب ما ترکه!!!منم همون جوری که مثلا دارم میرم تو حالت خلسه
زمزمه میکردم:«ااهااا های های آهااا ای نازنین فکتو ببند های های وگرنه
میبندمش اوووهااا هااااا حداقل یه دور از جوووون بگووو های های های اوهای»

با لحنی که من میگفتم بچه ها منفجر شده بودن.اومدم شعر رو بخونم دیدم
این شعر همونیه که دیشب برام اس ام اس شده بود.باز همونجوری گفتم:
«های های اوهااای اینکه اس ام اس منه.اوهاای هااای .مرده شور شعراتو
ببرن.های آهااا اوهای»دوستم اینقدر میخندید نمیتونست جواب بده.منم
جدی به زمزمه ادامه میدادم:«اووووووووووووهااااااااای ها های های »

شوع کردم مثل این ادیب ها که موقع شعر خوندن جو گیر میشن شعر رو خوندم.
اینقدر جو گیر که کل جوارح تکون میخورد دستمو تکون تکون میدادم.
چشامو می بستم.یهو از جام بلند میشدم.یهو جیغ میزدم. خلاصه که بله...

یه تیکه از شعر نوشته بود با سر انگشت نقش تو کشیدم به دلش...
من مثل این ادیب ها که یه بیت رو تکرار میکنن حدودا ۵ بار گفتم:
«با سر انگشت...با سر انگشت...(رو به یکی از بچه ها)با سر انگشت....
(با تاکید)با سر انگشت....(با داد و هوار)بااااا سرررر انگشت....

بچه ها مرده بودن بقیه چپ چپ نگاهمون میکردن.یهو من با لحن جدی گفتم :
بچه ها اینجا نتیجه اخلاقی میگیریم که با سر انگشت میشه خیلی کارا کرد!!
انگار بمب ساعتی گذاشتی همه ترکیدن و زدن زیر خنده.

گفتم:چیه؟؟خوشتون اومد؟از فردا که با سر انگشت فعالیت کردیم میفهمین...
اینو گفتم خودم هم خندم گرفت .خلاصه که شعر رو با مسخره بازی خوندم.

یه ذره هم شعر ها رو دست کاری میکردیم و وسطش حرفای بد آموزی دار
میذاشتیم.اما خدایی ریتمیک در میومد.حیف که مناسب سن شما نیست
وگرنه میگفتم تا حالش رو ببرید.

خب بچه ها دیگه خیلی زیاد شد .کاش امروز پیش ما بودید کلی خوش گذشت.
مدرسه رو کرده بودیم سیزده به در.در ضمن من هیچ کاری نکردم.
هرچی شنیدین شایعه است.تکذیب میکنم.من دختر به این خانوووووومی!
نتیجه اخلاقی:(دروغ حناق نیست)و(شیطونی یه نوع بیماری ارثیه به من چه؟)

بعدا میبینمتون بابای!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 دی1388ساعت 10:31  توسط joojoo  | 

بخدا غنچه ی شادی بودم ...

تق تق تق!!!!!!!
سلامممممممممممممممممممم .من اومدم!

چه خبرا خوبین همتون؟از کمک هایی که توی پست قبلی کردین واقعا ممنون!!

اما یه مشکلی هست بین علمای آشپزی اختلاف افتاده یه سری از بچه ها
میگن اول آب میریزیم یه سری میگن اول سبزی میریزیم.
به چند نمونه در زیر اشاره میکنم:

اول اب می زیزن!!! بعد می ذارن لوبیااا و گوشت حسابی که پختن اخر سر سبزی می ریزن!!! از اول سبزی بریزیم که از اون سبزی چیزی نمی مونه        «باران»

اگه واقعا ميخواي بدوني بعد از اينكه گوشت و پياز رو كمي تفت دادي ،
آب رو ميريزي و وقتي آب جوش اومد بهش سبزي رو اضافه مي كني
يه يك ساعت بعدشم نمك و ليمو يا آبليمو اضافه مي كني و ميزاري
حسابي جا بيفته       «رابعه»


اول سبزي مي ريزن عروس گلم       «طاطا»

 
بابا مواد لازم برایه قرمه سبزی که اینا نیست یک دستگاه تلفنه زنگ میزنی
نیم ساعت بعد قرمه سبزی دمه خونست ، تازه با برنج  برای حفظ زندگیه
بهترو صرفه جویی میتونی اون زنگو به مامانه محترم بزنی که غذا رو براتون

بفرسته طبقه بالا!    «پدرام»


 اول سبزی میریزن بعد آب..یه بار پا به آشپزخونه بذاری میبینی     «پریسا» 

 حالا کدوم درسته ؟؟؟؟من گیج شدم!!!!واسه تولدم کتاب آشپزی بخرین.

خب حالا یه خاکی به سرم میریزممممم!!!!

امروز هم مثل همیشه شیطونی برقرار بود .اما امروز به دلیل صحنه دار
بودن ماجرا براتون توضیح نمیدم !

روحتون رو با یه شعر شاد میکنم امیدوارم خوشتون بیاد.

 

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم ، تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه ی امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد ، می رقصد اشک
آه ، بگذار که بگریزم من
از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم ، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم ، خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

"فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 19:50  توسط joojoo  | 

کلاس آشپزی

سلاممممممممم برو بکس باحال خودمون.چه خبرااااا؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی ۵ آذر میخواستم آپ کنم .چون اون روز برام یه خاطره زیبا بود .اما خب نشد .
این خاطره برمیگرده به یک سال پیش .به یه نوشته که روی دیوار ثبت شد.
شاید بشه گفت که پارسال اونروز واسم یه روز عزیز بود.

بگذریمممم.بگین ببینم این چند روز ما رو ندیدین خوشین؟آرررره؟؟؟؟

خب بذارین از امروز بگم.جونم بگه براتون که امروز کلا" روز مفیدی بود.
میدونین چرا؟؟؟چون من پختن قورمه سبزی رو به ۳ روش یاد گرفتم.

نه نه اشتباه نکنین!!!من امروز کلاس آشپزی نبودم.با بچه ها سر کلاس فیزیک بودیممم.اما خب از اونجایی با جیگر(دبیر فیزیک) کلاس داشتیم و بچه ها هم
به زور به خودشون وقت استراحت میدن و  اینکه بچه های ما فعال هستند منو به عنوان تازه عروس (که تو مطالب پائین تر توضیح دادم) نشونده بودن و داشتن بهم آشپزی یاد میدادن.واقعا جاتون خالی!!!!

تا امروز نمیدونستم اینقدر آشپز تو کلاسمون هست.من نشسته بودم وسط و ۷ نفر دورم.البته این آمار که دادم برای اوایل بحث بود .وقتی سر قورمه سبزی دعوا شد تعداد بالاتر بود!

اول یکی نشسته بود و گفت بنویس طرز تهیه تخم مرغ!
مواد لازم یک عدد مرغ کرچ(مرغ مادر) - یک عدد خروس.
روش :تحت تاثیر عملیات ناموسی و خصوصی و پس از طی ۲۲ روز تخم مرغ آماده است!

گفتم :خاک بر سرت !من تا بیام این غذا رو تهیه کنم شوهرم حالی به حالی میشه که!!!خلاصه که انتخاب کردیم قورمه سبزی بپزیم!

نفر اول گفت :اول گوشت و پیاز رو با هم تفت میدیم  بعد میذاریم اب جوش بیاد سبزی رو میریزیم.وقتی کامل گفت من نوشتم نفر دوم شروع کرد گفتن.اون میگفت اول باید سبزی بریزی بعد آب.

کم کم دعواشون شده بود هرکدوم واسه حرفشون دلیل میاوردن.ما هم فقط به حرفایی که میزدن میخندیدیم.مثل دوتا منتقد غذا بودن.

بعد یکی دیگه از بچه ها شروع کرد طرز تهیه لوبیا پلو رو گفتن.حالا شما فرض کنید اون که فقط خورشت بود اونجوری شد چه برسه به این که برنج هم داره.

دختره یه ذره از درست کردن خوراکش میگفت یه ذره از جوش اومدن برنج.انگار دم گازه!!!!این رفته بود تو حس داشت حتی برنج رو با دندون تست میکرد.

یهو یکی گفت زیرشو کم کن ته نگیره .ماها ترکیدیم از خنده .اگه لوبیا پلو رو از
نوشته هام درست کنین گرگیجه میگیرین .چون یه جمله واسه برنجه یه جمله واسه مایه ی لوبیاو گوشت.

حالا تو این اوضاع یکی داره به من سالاد ماکارونی یاد میده که از روی نوشته هاش میشه نتیجه گیری کرد که باید هرچی دم دستت میرسه با هم مخلوط کنین.

یکی از بچه ها هم طرز تهیه ژله چند رنگ رو با تیکه های میوه توی اون توضیح میداد .
خلاصه که امروز فهمیدم دخترهای دم بخت آشپز هنوز منقرض نشدن!!!!!

تنوع از ما انتخاب از شما.

راستی کدوم شماها میدونین اول آب میریزن بعد سبزی یا اول سبزی بعد آب؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 18:48  توسط joojoo  | 

مرگ و زندگی

زندگی .زندگی.زندگی!

چون دفتری سفید و دست نخورده است با خطوطی زیبا و خالی

 که انتظار دست نوشته های آدم ها را میکشند و هر انسانی را به نوشتن وامیدارند.

سر خط این دفتر با نام و یاد کسی آغاز میشود که خاک را در وجود تو معنا بخشید

و پا به این عرصه ی خاکی نهادی صدای گریه ات اشک شوق را به چشمان مادری جاری ساخت .

اولین کلمه زندگی تولد!

با ورودت گام های یاری محکم تر میشود دست ها به هم زنجیر میشود تا تو نیز قد بکشی

 و دنیای زیبای کودکانه ات را با شادی روزهای به یاد ماندنی پشت سر گذاری.

دفتر علم و دانش را بگشایی و قلم میان انگشتان کوچکت لحظه لحظه سکوت و عمرت را رقم بزند.

کودکی ...نوجوانی...جوانی...به اوج تجربه می رسی.

شاید یک مادری شاید هم یک پدر.شاید هم هرگز همدمی در کنارت نبوده.

هر چه هستی و بودی زندگیت گذشته...

به پیری رسیده ای و خطوط دفترت خوب و بد سیاه شده و به انتها می رسد.

انتهای یک زندگی مرگ!

بدان که هر حادثه مرگی تنها با زندگی معنا پیدا میکند.!

+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 16:34  توسط joojoo  | 

هی روزگاررررررررر!

سلام علیکم و رحمة الله و برکاته!!!! احوال بروبکس چطوره؟ شما که منو با نظراتتون ترکوندین.عرضم به قد و بالای رعنای شما که امروز روز شاد و توپی بود.کار از خنده گذشته بود داشتیم منفجر میشدیم!

من رو با یکی از بچه ها به عقد هم در آوردن مبارکه انشالله! والله تحقیقات کردیم دیدیم جوون خوب و کاریه .خانواده دوسته و خلاصه که بله!!!!

ببینین من چقدر بیچارم که سفره ی بالا ی سرم سوئیت شرت یکی از دوستام بود.

آخه ما اول زندگیمونه.دوماد داره از صفر شروع میکنه.صفر چیه؟ما الان وضعیتمون زیر ۵۰- شده.هم اکنون منتظر یاری سبزتان هستم. کانون خانواده های بی بضاعت.آقااگه بدونین من و بچه هام بیچاره ایم.باباشون که هم معتاده هم دست بزن داره.هرشب منو با سگک کمربند سیاه و کبود میکنه.

با لگد اینقدر زده تو جیگرم که جیگرم از دستش خونه.

ما الان ۵ ساله که غذا نداریم بخوریم.شوهرم هم افتاده زندان.من موندم و ۳۰ تا بچه قد و نیم قد.تازه یه بچه هم حاملم.

اینا همشون که سیر نمیشن .بچه آخریم که شیر میخوره.

بقیه هم نوبتی هرشب شام میخورن.البته فقط شام هاااااا.که هم شام حساب شه هم صبحونه.!

 آخه ما فقیریم . نون خشک میزنم تو آب جوب در چادر( آخه تو چادر زندگی میکنیم) میدم بچم بخوره .میگم بخور مادر اینی که داری میخوری کاسه ملاقه اس(کافه گلاسه) نوش جونت! بچم هم باور میکنه آخه تا حالا ساندیس هم نخورده چه میدونه چی به چیه؟؟؟؟!!!!!!

گاهی اوقات قابلمه رو پر آب میکنم میذارم سر گاز میگم بچه تو برو بخواب بابابت بیاد شام میخوریم.اونم میخوابه خوابش میره من قابلمه رو خالی میکنم.صبح میگه بابا کو میگم سر کاره همه غذا ها رو هم خورد.بعد هم ۲ تا فحش به مادر شوهرم میدم

خلاصه که ما در فقر به سر میبریم .لطف کنین یا برامون خونه بخرین یا نذری بیارین!

خب دیگه اینم خل بازیه امشب.لطفا اگه میخواین به این خانواده بی بضاعت کمک کنین نظر بذارین!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 19:45  توسط joojoo  | 

امروز!

سلام بروبکس!!!!!احوالتون چطوره؟خوبین ؟خوشین؟

خوب خدا رو شکر.آپ امشب یه کم متفاوته.میخوام شاد و شنگول بنویسم .

از کجا شروع کنم؟صبح اول صبح خوبه دیگه!

ساعت ۴ صبح احساس کردم یه صدا به گوشم میرسه.آروم لای چشمم رو باز کردم.

یه نگاه به اینور یه نگاه به اون ور.فهمیدم صدا از پشت سرمه.

برگشتم و دیدم گوشیم داره هی واسه خودش آهنگ میزنه.من هم که اوج خواب بودم گذاشتمش که یه ساعت دیگه زنگ بزنه.

باز ساعت زنگید و من گذاشتمش واسه یه ساعت دیگه.هی این ساعت گذشت تا شد ۶ صبح.اما باز من گوشیمو گذاشتم که نیم ساعت دیگه بزنگه.خوب آقا جون خوابم میومد خوب.

ساعت ۶:۳۰ بیدار شدم و شروع کردم آماده شدن.اول میخواستم برم ....

نیم ساعت پشت در منتظر موندم.خلاصه........لباس پوشیدم .وایسادم تا موهامو ببندم.از اونجایی که موهام خیلی لخته همش موهام باز میشد.

به هر بدبختی بود موهامو درست کردم.بعد رفتم سراغ صبحونه .مثل همیشه یه لقمه کوچولو خوردم و یه فنجون چایی بعد دوییدم سمت در .آخه همون موقع یادم افتاد صبح کلاس همیار داریم و اگه نباشم نصفه بچه ها لنگ میمونن.رفتم دم در دوستم منتظرم بود.یه پسره تو مجتمع هست که صبح ها میاد دم در ور دل ما.

ما هم اونو آدم حساب نکردیم و سریع رفتیم مدرسه.

زنگ اول جیگر(اسم مستعار معلممون)گفت امتحان نمیگیره خلاصه نصف زحمتامون به باد رفت.زنگ دوم با استاد کلاس داشتیم.بدبختی اونم گفت امتحان کنسل.اما من به عنوان سرپرست گروه کار خودمو کرده بودم و جیگر بچه ها رو خون کرده بودم.

همه رو جمع کرده بودم و ازشون هم امتحان گرفته بودم هم جزوه ها رو چک کرده بودم.زنگ تفریح مثل یه مشت بچه شر غوغا به پا کرده بودیم.

اینقدر با دوستم مسخره بازی در آوردیم که همه دورمون جمع شده بودند و میخندیدند

ما هم جدی به کارمون ادامه میدادیم تا آخر دوستم هم خندش گرفت.

نشسته بودیم داشتیم هله هوله میخوردیم.چه احساسی دارین وقتی ماکارونی و چیپس و پفک و آلوچه و موز و سیب و بادوم و ... با هم بخورین؟

خلاصه وقتی التماس خانوم (ملتمس دبیر هندسه )اومد من داشتم رو میز میرقصیدم و دوستم داشت ادای پسرهای هیز رو پایین پای من در میاورد.

هی من عربی میرقصیدم و اونم میگفت حبیبی ....خلاصه معلم که اومد ما از زیر ۵ تا میز رد شدیم تا رسیدیم سر جامون.داشت سر کلاس درس میداد ما هم به ترتیب سرفه میکردیم.گفت یه خودکار مشکی بدین ۱۲ تا خودکار بهش دادیم .

این معلم رو میخوای هلاکش کنی بگو تمرین مونده که حل نکردیم دق میکنه.

زنگ که خورد همه وسط حرفاش بلند شدن.کارشون خوب نبود اما این معلم حقشه!

دوستم همیشه با من با ماشین بابا برمیگرده خونه.امروز دوست پسرش اومده بود دنبالش به من گفت نمیاد و منم گفتم برو اما مواظب خودت باش.

من با بقیه اومدم تا سر خیابون خداحافظی کردم و در ماشین  رو باز کردم و نشستم

سلام کردم و گفتم بریم بابا دوستم نمیاد .برگشتم دیدم این آقاهه که بابام نیست!!!!

پیاده شدم دیدم به به ماشین عقبی مال ماست!تازه داداشیم هم اومده بود تهران.

راه افتادیم سمت خونه .داداشم از کوچه پس کوچه اومد و افتادیم جلوی ترافیک.

یهو دیدم ماشین دوست پسر دوستم جلومونه.قلبم ریخت.آخه مامان پرسیده بود کجاست گفتم رفت خونه داییش .اگه با ما جلوی خونه پیاده میشد خیلی ضایع بود.

خدا خدا کردم بمونیم تو ترافیک و اونا برن زودتر همین هم شد.اما سر پل ماشین ما دقیقا چسبیده بود به ماشین اونا .من که گرخیده بودم.خیس عرق شده بودم

مامان میگفت چیه ؟میگفتم گرمه!!!نزدیک مجتمع بودیم .داداشم از ماشین اونا سبقت گرفت و ما زودتر رسیدیم جلو در .اونا هم ماجرا رو فهمیدن جلو نیومدن.

قلب من داشت در میومد.خلاصه با داداشم ناهار رو خوردیم اما چون باز بعد از ظهر پرواز داشت منم کلاس داشتم زیاد پیشش نبودم وقتی از کلاس اومدم رفته بود.

اومدم خونه کلی بزن و برقصصصصصصصصصص!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دست دست دستا شله !آها بیا وسط ایشالله عروسیت جبران کنم .

نینای نای نینای ناییییییییی!

واسه فردا کار خاصی نداریم اما من درس نخوندم الان هم خواب خوابم.ساعت میذارم صبح بلند شم.البته اگه بلند شممممم!!!!!

پس فعلا" شب خوش !

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 22:0  توسط joojoo  | 

چی بگم؟

سلام نمی دونم امشب باید چی بنویسم؟

امشب فقط یه نفر خبر داره که من میخوام آپ کنم فردا به بقیه خبر میدم.

امشب به خیلی چیزا فکر کردم .وقتی درد دل دو نفر رو خوندم دلم گرفت.

همیشه دنیا وارونه است.من تو را میخواهم تو دیگری را و دیگری مرا !و همه ما تنهاییم!

وقتی یه چیزی رو داریم بهش بی توجه ایم.اما وقتی کمبودش رو حس میکنیم ...

حاضریم دنیا رو بدیم تا برگرده.من به این معتقدم که هر چیزی لیاقت میخواد.

اگه چیزی از دست دادی یا تو لایق نیستی یا اون لیاقت نداشته.

من امیر رو از دست دادم اما هر چی به گذشته فکر میکنم غیر محبت براش کاری نکردم.

اما اون با آوردن یه بهونه ی مسخره همه چی رو خراب کرد.شاید شجاعت نداشت تا حرفشو رک بگه.

اما هرچی که بود حالا تموم شده.من هیچوقت نفرینش نکردم.هیچ وقت!

اما وقتی دلم میگیره خدا تلافی سرش در میاره.این موضوع برای همه صدق میکنه.

اما دلم واسش تنگ نمیشه سعی میکنم آه نکشم.اما خوب افکارم دست خودم نیست.

من حتی ازش عصبانی نشدم که بخوام چیزی بارش کنم خیلی راحتو منطقی تموم شد.

من نمیخواستم کسی رو داشته باشم که دلش یه جا دیگه پر میزنه.امیر مال من نبود.

کاش نمیفهمید کاش وقتی گفت دوسم داری سکوت نمیکردم!آه ه ه سکــــــــــــــــــــــــــــــــوت!

کاش بشکنه این بغض خفه شده.کاش میتونستم سرش داد بزنم و بگم نامردی.

اما اون که گناهی نداره .واسه چی دعوا کنم واسه یه موضوع تموم شده؟

نــــه حماقته!من دیگه دوستش ندارم دیگه نقشی تو زندگیم نداره .حالا فکرم دنبال یه نقطه است.

یه نقطه روشن تو زندگیم ...یه هدف ....یه فرشته ی نجات!گاهی آدمایی گیر میان که از فرشته ها

زیباتر پاک تر و نجیب ترند. خیلی کمیاب اما خیلی موثر!

دیگه نمیخوام سکوت باشم ...دیگه غصه بسه .باید شاد بود وقت واسه غم زیاده.

من آدمی نبودم که زانوی غم بغل بگیرم.آدمی هم نیستم که بخاطر نداشتن امیر خودکشی کنم.

باید قوی بود .باید از نو ساخت.خدایا کمکم کن تا به هدفم برسم.

امیر رو ندارم خوب به جهنم اما نعمتی رو بهم دادی که اگه یه روز از دستم بره نابود میشم.

خدایا اونقدر بهم استواری بده تا بشم مثل قبل همون دختر شاد و شیطون و شاداب

میخوام هویتم رو حفظ کنم خدایا بهم توانایی بده تا از نعمتت به خوبی مراقبت کنم.

خدایا ازت میخوام که امسال شب یلدا رو ببینم...

شب یلدا ....پایان سکـــــــــــوت....شروع فریادددد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 22:10  توسط joojoo  | 

نبودنت

باور تلخ نبودنت...

تاوان کدامین اشتباه بود؟

تو گفتی بمان و من ماندم...

اکنون که تو رفته ای..

من در کوچه های تنهایی به انتظار برگشت تو به بی کسی خود خیره شده ام...

و نمیدانم اخر چه خواهد شد...

میروی و من نگاهت میکنم...

تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو...

یک عمر برای گریستن وقت دارم...

اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقیست...

و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 18:10  توسط joojoo  | 

بیقراری

باورم کن تو تنها تو نباشی سرده دنیا

بذار آدما بدونن عاشقم عاشقی رسوا

اگه روزی بدونم که تو دیگه منو نمیخوای

اگه دنیا منو بخواد بیتو من دنیا نمیخوام

خیلی وقته که میدونم یه کسی تو لحظه هاته

واسه ی به تو رسیدن مثل سایه پا به پاته

بار عشقمو نمیشه حتی رو کوهم بذاری

من که تک سوار دنیام واسه ی عاشق سواری

بی تو من یه بی پناهم تو قشنگ ترین پناهی

دستامو بگیر تو دستات لحظه ی دل بیقراری

بیقراری......

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 21:6  توسط joojoo  | 

میخوانی و میخوانم...

با هر که سخن گفتم در خود گره ای گم بود

 

چون کرم شبان تابان می تابی و می تابم

 

بر هر که نظر کردم گریان و پریشان بود

 

چون ابر سبک بالان  می باری و می بارم

 

من درده محبت را هرگز به تو نسپردم

 

این عقده ی دیرین را میدانی و می دانم

 

بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی

 

این قصه ی غمگین را میخوانی و می خوانم

میخوانی و میخوانم...

-------------------------------------------------------------------------------این شعر رو تقدیم میکنم به امیر عزیز.

راستی این امیر اون امیر نیست.

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 12:53  توسط joojoo  | 

صدایم کن

kiss

صدا کن مرا !

             صدای تو خوب است!

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

 که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم که تنهایی من

به چه اندازه بزرگ است !

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد!

                   

                              و خاصیت عشق این است!

-------------------------------------------------------

من عاشق این شعرم حاضرم روز تولدم این شعر رو بهم کادو بدن!

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 16:23  توسط joojoo  | 

نمی دونم چی شد؟

سلام .امروز داشتم فکر میکردم. به گذشته !

نمی دونم چرا اینقدر آهنگ این بلاگ منو به فکر فرو می بره!؟

خوب یادمه اولین روزی که این بلاگ رو زدم .شب قبلش کلی گریه کرده بودم.

هیچ کس هم دقیقا از ماجرای اونشب خبر نداره.حتی کسایی که داستان ما رو می دونن.اونشب شب خودم رو واسه هر اتفاقی آماده کرده بودم.

حتی یه مطلب به اسم درد دل اینجا گذاشته بودم که فقط وقتی امیر خوند فهمید چرا این اتفاقات افتاده.

چون اون می دونست ماجرا چیه.اما خیلی وقته از اون ماجرا میگذره.دیگه مهم نیست.فقط حرفایی که به سپیده زده بود یادم نمی ره!

روزی که می خواستم این بلاگ رو براش بسازم کلی ازش سوال پرسیدم .

چه رنگی دوست داره چه مدلی چه آهنگی؟

هر چی ازم پرسید با شیطنت جواب دادم و بهش نگفتم دارم چیکار میکنم.

اون هم همه سوال هامو با عزیزم و جونم جواب میداد.شب بعدش سپیده

اینجا رو نشونش داده بود .میگفت خیلی خوشش اومده .مطلب ها رو خونده بود

و توی پست اول یه نظر کوچولو گذاشته بود.از اونشب همه چی به هم ریخت.

اون دیگه اینجا نیومد.بعدش هم که شب ۳۱ شهریور ساعت ۱۱:۳۰ بهم اس ام اس

داد که کاش نمیداد.وا ی خدای من همه چی چقدر راحت و زود گذشت.

هنوزم باورم نمیشه.از اون شبی که گفتم کلی گریه کرده بودم دیگه امیر رو ندیدم.

یعنی از وسط ماه رمضون تا حالا.از ۳۱ به بعد هم ازش بی خبرم.

خیلی وقته صداشو نشنیدم.نمی دونم اگه ببینمش چیکار میکنم ؟

اما مطمئنا دیگه از نگاه کردن بهش خجالت نمی کشم.دیگه چشاش برام مثل

چشم بقیه پسرهاست.من اراده خوبی دارم تصمیم بگیرم عملی میکنم.

شاید به عنوان یه خاطره تو ذهنم بمونه اما تو قلبم نمی مونه.

ببینین دنیا چقدر ظالمه .اون همه عشق من همش تو چند خط جا گرفت.

با چه عشقی این وبلاگ رو واسش ساختم اما حالا شده جای درد دل کردن!

با چه اشتیاقی تیکه تیکه اش رو انتخاب کردم اما... یه بار بیشتر ندیدش.

من روزی که این بلاگ رو زدم روزه بودم تا ساعت ۱۲ شب روزم رو باز نکرده بودم.

ای بابا همه چی تمومه اوضاع هم خوبه فقط واسش همون شب ۳۱ شهریور گریه کردم.چون می دونستم مال من نیست.

تموم شد داستان این بلاگ هم این بود .امیر یه آدم مبهم بود منم براتون مبهم ماجرا رو گفتم.همیشه باید ساکت بود همیشه باید سکوت کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 9:51  توسط joojoo  | 

بهانه من

خاموشم

سکوت چه تفسير زيبايي دارد اگر با شکوه نگاه تو همراه باشد.

شب چه ميکده ي پر شوري ست اگر حضور عزيز تو را در کنار داشته باشد.

و من.....

و من بي تو هيچ نيستم اي بهانه ي قشنگم.

اي تولد دوباره ي من.

مرا به من رها مکن اي محبوب خوبي ها.

دستانم سردند و گرماي دستان تو را فرياد ميزنند.

بگذار در مقابل تو بگريم تا اشکهايم حسرت نوازش تو را به گور آرزوها نسپارند.

بگذار کنارت باشم تا بيابم عاطفه اي را که ديگري از من ربود.

بگذار مال تو باشم.

بگذار تو هم مال من باشي و دنيا مال ما.

اين روزها جاي خاليت بهانه ي هق هق ناتمام من شده است.روزها ميگذرند .
بر من ميخندند وميگويند پرنده ي کوچکت باز نميگردد.چگونه به آنها ثابت کنم که پرنده ي

من بهاريست و با بهار مي آيد؟

ولي دير است.

ميترسم روزي بيايي که جدايي مرا از پاي در آورده باشد و انتظار نابودم.

هنگامي که اسم تو لالايي هر شب من شده حق دارم که بگويم از انتظار خسته ام

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 22:28  توسط joojoo  | 

ترس تنهایی

آب شدم !

سکوت آب شده ام می شکند قطر قطره

بر سر نیاز وکلماتم جانی ندارند تا روی لبهایم بلغزند.

ولی لبخند نیمه جان شب می تواند نوید

 خنده ی صبح را به من بدهد.

اما من خیالی دارم امشب از جنس پریشانی

 و هجوم  می آورند افکار زهر آلود به خلوت

تاریک تنهایی من.

کاش شعله ای ازحرفهای عاشقانه ی تو روشن بود

 تا من نمیترسیدم از این تنهایی.....

             

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 13:7  توسط joojoo  |